تبلیغات
yare14
دوشنبه 21 فروردین 1391

ربنا

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

ربنا اغفر لنا و لإخواننا الذین سبقونا بالإیمان و لا تجعل فی قلوبنا غلا للذین آمنوا ربنا إنک رؤوف رحیم...


برچسب ها: دعا ، برادر ، دوست ،

پنجشنبه 25 آبان 1391

باز محرم شد

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

صدای چکاچک شمشیرها به گوش می رسد ...

نمی دانم چه خبر شده....

هرچه هست آسمان وزمین گرفته اند...

ابرها نیز امروز رنگ غم به خود گرفته اند....

آری صدای طبل ها خبری را در راه دارد...

مثل این که امشب شب اول محرم است...

یاران عزای کیست که دردشت کربلاست

ماتم نشین و ملائک و صاحب عزا خداست


برچسب ها: محرم ، امام ، حسین بن علی ، امام حسین علیه السلام ، ماه عزا ، گریه ، عطش ،

یکشنبه 21 آبان 1391

جبهه اسلام

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

هر چه بیشتر از کتاب توسعه و مبانی تمدن غرب او را می خوندم بیشتر مشتاق میشدم تا کتاب را هر چه زودتر به پایان برسانم بسیار زیبا نوشته بود عجب قلمی داشت بسیار برام جالب ابود او با گذشته نه چندان درخشان چطوری این جوری می نویسه و این فهم او از امام برام باور نکردنی بود...

داشتم کتاب را می خوندم تا به این جمله رسیدم، نظرم رو به خودش چون الماسی بین یاقوت ها جلب کرد بسیار زیبا بود...

وقتی انسان بنیان کار و حیات خویش را بر اعتقاد بنا کند نخستین چیزی که نقش محوری خود را از دست می دهد پول است و درست به همین علت انسان در محدوده ی جبهه اسلام به پول احتیاجی ندارد.

در این جمله خیلی چیزها می تونه نظرها را به خودش جلب کنه اما از همه بیشتر جبهه اسلام نظرم را به خودش جلب کرد. این که آسید مرتضی همه جای زندگی خود را جبهه حساب کرده بود و آن هم جبهه اسلام خیلی برام جالب بود. حالا داشتم ایمان می اوردم به مرتضی آوینی که کلامش بیخود نیست...

بیخودی حرفی رو نمی زنه و به اون چه که حرف میزنه در موردش، ایمان داره ....

حالا داشتم معنای کلامش رو میفهمیدم که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ....

حالا داشتم ایمان می اوردم که سید بدون ایمان حرفی نمی زنه...

حالا داشتم میدیدم ایمانش به کربلایی که تشنه خون او بود رو ....

حالا وقتش بود بگم آسید مرتضی ایول....

شادی روح آقا مرتضای آوینی صلوات.


برچسب ها: آوینی ، شهید ، سید ، سید مرتضی ، شهید آوینی ، ارزش ،

سه شنبه 16 آبان 1391

ارزش پول

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

چندی پیش کتاب توسعه ومبانی تمدن غرب اسید مرتضی آوینی رو ورق می زدم به جمله ی بسیار زیبایی از این بزرگوار رسیدم برا خودم جالب بود گفتم برا شما هم شاید بد نباشه:

اگر ما غایت تعلیم و تربیت را رسیدن به کمال انسانی بدانیم نظام آموزشی کنونی نه تنها نظامی متناسب و مطلوب نیست بلکه در اکثر موارد نتیجه ای معکوس دارد.

به نظر می رسد علت بیان این سخن از سوی ایشان این نکته باشد که هر ساختمانی مصالح خاص خود را می خواهد پس در یک ساختمان آجری نمی توان بلوک سیمانی کار کرد.

نظام آموزشی امروز ما از غرب گرفته شده درصورتی که تفاوت مبنایی بین دیدگاه ما با آن ها وجود دارد. علم به ما هو علم موضوعیت ندارد در اسلام تاکید زیادی بر این نکته شده. در نگاه ما علمی موضوعیت دارد که تو را برای رسیدن به هدف اصلی خلقت راهنمایی کند و احادیث بسیاری هست که ما را از علم لاینفع بر حذر داشته اما در نظام غربی علمی موضوعیت دارد که تو را به دنیایی آبادتر برساند و این از لحاظ نگاه اعتقادی حاکم بر جامعه ما غلط است پس چگونه می توان نگاهی را که ضد نگاه ماست در جامعه ما حاکم کرد؟؟

 


برچسب ها: آوینی ، شهید آوینی ، توسعه مبانی تمدن غرب ، پول ، اعتقادات ، سید مرتضی ، شهید ،

شنبه 14 مرداد 1391

اردو کشکیلاتی واحد حشر ونشر

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

 

از چند روز پیش تصمیم بر این شد که بچه های پایگاه علمی را ببرن قم و یک دوره آموزشی یک روزه در قم داشته باشیم...

روز حرکت

صبح حدود ساعت 11 به سمت حرم مطهر عبدالعظیم حسنی حرکت  کردم و حدود ساعت 3 بعد از ظهر به دانشگاه رسیدم...خیلی خسته بودم خیلی و چند باری تصمیم گرفتم برم آرام یه جایی که هیشکی نباشه دراز بشم و اردو رو بی خیال شم...

به اتاق که رسیدم یکی از دوستان هم خواست با ما بیاید او را به ح.پ ارجاع دادم که مسئول اردو بود او هم بعد از پرسش از آقای س.ن به این نتیجه رسیده بود که به بار محتوایی اردو بیفزاید و یک نفر دیگر به اعضای پایگاه اضافه شود و بعد فهمیدم که ساعت حرکت از 4 به 4.30 تغییر کرده ...

ساعت 3.58 دقیقه تصمیم گرفتم برم دو روزانه را انجام دهم و بیام تا با هم اتاقی عزیزمان به دوره پایگاه علمی!!! برویم...

سریع به اتاق 512 رفتم تا کفش ورزشیم را بردارم و به سمت زمین چمن بروم ...

از دور دیدم غباری از اتاق 512 بلند است وقتی نزدیک شدم دیدم آقایان بالایی و قلی نژاد از بس که بر سر و کله مباحث زده اند گرد و غبار همه اتاق را براداشته سریع بعد از عرض ارادت کفش ها را برداشتم پوشیدم و حرکت اما در یک نگاه اتاق به نظرم مرتب تر شده بود!!!(هفته قبل هفته امتحانات بود و وضعیت امتحانات)...

خلاصه ساعت 4.01 دقیقه وارد زمین چمن شدم چند نفر از بچه ها داشتند تمرین می کردند من هم شروع کردم به دویدن تا ساعت 4.19 دقیقه بعد هم چند حرکت کششی ...

برگشتم تا از 512 شارژر موبایلم را بردارم ببخشید تلفن همراه!!! دیدم همچنان بحث داغ است اما این بار به نظر می رسید غبار از ذهن دوستان باشد که الله اعلم...

وارد اتاق شدم چای آماده بود خوردم و با دوستم حرکت کردم فکر می کنم ساعت 4.33 دقیقه بود سریع خود را به مقبرة الشهدا رساندم و دیدم که رخش بسیج روشن نمی شود ...

دوستم که قبلا دستی بر این رخش داشت در دوره والعصر میخواست آن را با یک استارت روشن کند اما نمی دانست که این رخش بسیج است و رخش برایش فرقی نمی کند راننده اش که باشد رخش رستم که نیست...هر چه استارت زد روشن نشد تا بالاخره با هل روشن شد ...در همین حین سجاد زنگ زد که کجایی گفتم پارکینگ گفت سریع بیا...

به پارکینگ رفتم دیدم دوستان سوارند و منتظر ما...

سوار اتوبوس که شدم دیدم به چه کیفیتی افراد بسیاری تازه عضو پایگاه های علمی شدند از کد پاییینی 90 تا کد های 83 و ... برایم بسیار عجیب بود که چطور این همه آدم جذب پایگاه شدند اما تعجبی نداشت با تلاش های برادرم حمید هر غییر ممکنی ممکن بود ...

ساعت حدود 5 است و ما تقریبا ا ز در دانشگاه حرکت کردیم ازمسایل حاشیه ای( نوازش محمد سعید و ...)می گذرم....

هنوز از تهران بیرون نرفته بودیم که گفتند پیاده شوید مسئله امنیتی پیش آمده اتوبوس را عوض کردند تا این مغز ها را خدای نکرده ترور نکنند (آخر این ها تنها چهره های علم دینی اندو اگر این ها نباشند کلا تعطیل می شود تولید علم...)اما بعدا کاشف به عمل آمد که مسئله هزینه کمتر بوده!!!

راس اذان نزدیک حرم پیاده شدیم رفتیم زیارت و نماز و بعد از آن فلافل بعد قرار بود ساعت 9 نزدیک کره زمین جمع شیم جمع شدیم گفتند بروید هیئت و ساعت 10.30 آماده برای حرکت به سمت اقامتگاه....

ما حرم و زیارت را بر هیئت ترجیح دادیم اما بعد از خوردن یک فلافل دیگر ...

رفتم برا زیارت خیلی شلوغ بود...

بعد از زیارت کنار کره جمع شدیم و باز بعد از تاخیر چند تا از دوستان با اتوبوس های خط خود را به اتوبوس خودمان رساندیم و از آن جا به سمت محل اسکان ...

از شهر قم بیرون رفتیم جمکران را رد کردیم و به بنیاد رسیدیدم و در مسجد قدس ساکن شدیم به نظر می رسید آن شب غیر از ما کاروان های دیگری نیز آمده بودند...

شب را قرار بود به قناعت بگذرانیم شام دوباره فلافل به نوشیندنی آبلیمو دوباره یک عدد فلافل نوش جان کردم و بعد هم نصف لیوان آبلیمو بعد از چند دقیقه ای با سید (دوست سجاد) به بحث در مورد ولایت فقیه گذشت و کتاب آقای اراکی در اثبات ولایت فقیه...

خوابیدیم حدود ساعت 12.40 و با ترس از این که امشب غذا کافور ندارد و...

حدود ساعت 3.30 بیدار شدم ودیدم که ای دل غافل... وسایل بر دست به سمت حمام رفتم سریع حمام تا خود را به نماز برسانم ...

از حمام که بیرون اومدم چند تا از دوستان مرا دیدند و عافیت ها را نثار ما کردند...

محمد سعید به تیکه گفت غسل جمعه و زیارت دیگه...

یادم آمد که میشد با یک تیر چند نشان زد و حسرت که چرا از این موقعیت استفاده نکرده ام...

نماز را به جماعت خواندیم و بعد از آن زیارت عاشورایی که توفیق اجباری بود ولی بعد از آن بچه دراز شدند و مردم هم راهشان را گرفتند و رفتند اما خدارو شکر که دعای ندبه نخواندند ما هم دراز شدیم و خوابیدیم و قرار شد ساعت 7 بیدار شیم برا صبحانه... حدود ساعت 6.15 بود که از خواب بیدار شدم .فکر نمی کردم که بعد از تصادف دیشب با جدول ها دیگر چیزی مانده باشد اما همان قدر کار دستم داد و مجبور شدم دوباره لباس ها را به زیر بغل بزنم و ... اما خوبی این بار این بود که غسل های دیگر رو فراموش نکردم تا حسرت بخورم...

رفتیم برای صبحانه و چای بعد از آن کلاس ...

کلاس های ما با برادر بالایی بودو کاشف به عمل آمد بحث های دیروزش و گرد و خاک هایی که کرده بود همه و همه برای امروز ... حرفهای سنگینی می زد که متوجه اش نمی شدم و معلوم بود خودش خیلی فسفر سوزونده....

اما دوستان دیگر با برادر نیک روش و بعد برادر ناظمی مسئول عزل شده واحد پژوهش و نشر در سالهای 80 و اون حدودا و بعد هم یکی از شاگردان استاد میر باقری...

ما که تا حدود 12 فسفر سوزاندیم بعد من برای تاریخ شفاهی پیش آقای ناظمی رفتم او از مشکلات گفت که مجال دیگر می خواهد و از حوصله من هم خارج است...

بعد از ظهر یک قیمه چرب و عالی و بعد از آن خواب عصر گاهان من که دیگرر جرات خوابیدن را نداشتم حدود ساعت 4 بچه هارا برای چای و بعدش معرفی بهم بیدار کردند بعد از این که دور هم جمع شدیم کاشف به عمل آمد که یک جورایی دوره پایگاه شده بود اردو تشکیلاتی هم ...

خوب بچه ها به هم معرفی شدند و بعدش دوباره فسفر سوزاندن و فهمیدن و تجزیه تحلیل حرفهای دکتر بالایی...

حدود ساعت 7 کلاس تموم شد و خواستیم بریم حرم اتوبوس گرفته بودیم هر کار کرد روشن نشد سوار اتوبوس دیگه ای شدیم اون یکی هم راه افتاد  و درست شد اما مث این که رزقش نبود دوباره برنامه شب پیش زیارت 9 وعده پای کره...

ساعت 9 اومدیم اما اتوبوس نیومده بود با یک ساعت تاخیر اومد بعدش هم هنوز راه نیفتاده بودیم دو جا خاموش شد به سجاد گفتم که اگه نمی تونه یه اتوبوس دیگر اما طرف اصرار داشت بعدا معلوم شد آقا یادش رفته گازوییل رو چک کنه ایول به این راننده بابا دمت گرم خوب شد خلبان نشدی!!!

ساعت یازده حرکت کردیم و حدود ساعت 2 به دانشگاه رسیدیدم ...

یادم رفت بگم عده‌ای از این بچه ها که کار تشکیلاتی می کردند تنها فقط در حین سوار شدن در اتوبوس رویت شدند ولاغیر

این هم خاطرات خوش اردو کشکیلاتی واحد حشر و نشر...


برچسب ها: واحد پژوهش ونشر ، اردو قم ، دوره پایگاه علمی ، بسیج ، دانشگاه ، اتوبوس ، کلاس ،

پنجشنبه 5 مرداد 1391

السلام علیک یا علی بن موس الرضا علیه السلام

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

 

آی کبوتر که نشستی روی گنبد طلا

روز و شب پر میکشی تو حرم امام رضا علیه السلام

من کبوتر بقیعم با تو خیلی فرق دارم

سرمو به جای گنبد روی خاکا میذارم

خونه ی قشنگ تو کجا و این خونه کجا

گنبد طلا کجا قبرای ویروونه کجا

اینجا هر کی میپره بال و پرش خاکی میشه

اونجا خادما  با زائرآقا مهربونن

این جا زائرا را از کنار قبرا میرونن

تو که هر شب میسوزه صد تا چراغ دور و برت

به امام رضا بگو غریب تویی یا مادرت


برچسب ها: امام رضا علیه السلام ، مشهد ، کبوتر ، زائر ، حرم ، حرم مقدس رضوی ، بقیع ،

یکشنبه 1 مرداد 1391

هنر مردان خدا...

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

 

حضرت روح الله الموسوی الخمینی رضوان الله علیه

هنر آنست که بدون هیاهوهای سیاسی و خودنماییهای شیطانی برای خدا به جهاد برخیزی و خود را فدای هدف کنی نه هوی،و این هنر مردان خداست.


برچسب ها: امام ، امام خمینی ، حضرت روح الله ، شیطان ، شیطان بزرگ ، روح الله ، خودنمایی ،

چهارشنبه 21 تیر 1391

لیلة القدر

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

سید مرتضی آوینی:

هر انسانی را لیلة القدری است که در آن نا گزیر از انتخاب می شودو حر را شب قدری این چنین پیش آمد ... عمر بن سعد را نیز..من و تو را هم پیش خواهد آمد. اگر باب یا لیتنی کنت معکم هنوز گشوده است چرا آن باب دیگر باز نباشد که لعن الله امة سمعت بذلک فرضیت به.


برچسب ها: شهید آوینی ، سید شهیدان ، سید مرتضی ، لیله قدر ، زیارت عاشورا به بیان آوینی ، آوینی ، یالیتنی ،

چهارشنبه 31 خرداد 1391

سیاست خارجی از دیدگاه امام

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

 

آقای دكتر ولایتی یك بار تعریف می‌كردند كه من خدمت حضرت امام رحمه‌الله علیه رسیدم و از ایشان پرسیدم در عرصه‌ی سیاست‌ خارجی چگونه باید در برابر مستكبران و دشمنان زورگو بایستیم؟ حضرت امام رحمه‌الله علیه فرموده بودند: مشتت را گره می‌كنی، پایت را جلو می‌گذاری، چشمت را گره می‌كنی توی چشم دشمن و آن‌قدر به او نگاه می‌كنی و آن‌قدر ایستادگی می‌كنی تا او از رو برود. آن‌قدر جلویش می‌ایستی تا یك پایش را عقب بگذارد و تا پایش را عقب گذاشت، تو دوباره پایت را جلوی پای او می‌گذاری.


برچسب ها: سیاست خارجی ، دیپلماسی قوی ، دکتر ولایتی ، امام ، حضرت روح الله ، دشمن ، برخورد با اجانب ، سیاست از نگاه امام ، سیاست ، بینش سیاسی امام ، برخورد امام با بیگانگان ، دیپلماسی قوی روح الله ، امام خمینی رحمة الله ،

دوشنبه 29 خرداد 1391

برانگیخته شدن

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

عید مبعث عید آزادی انسان، عید برتری یافتن بشر از تمامی مخلوقات عید برگزیده شدن حضرت ختمی مرتبت سید العرب و العجم نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم بر تمامی مسلمانان جهان مبارک باد.


برچسب ها: عید ، عید مبعث ، رسول گرامی اسلام ، حضرت محمد صلی الله علیه و آله ، برانگیخته شدن ، اسلام ، نبی مکرم اسلام ، سید العرب ، محمد امین ،

شنبه 27 خرداد 1391

حلزون های به دنبال خانه!!!

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

امروز عده ای بعد از گذشت سال ها از دوران دفاع مقدس به زبان آمده اند و می گویند:

اهل تفکر و قلم حق دارند حواله ای را که انقلاب به دست آن ها داده و در سال های جنگ بابت دریافت آن اصراری نکرده انداینک وصول کنند...

و ما نیز اگر به شیوه ای این آقابان بخواهیم فضای خالی میان سطور را ببینیم باید بگوییم:

این آقایان از ترس خودشان بود که در زمان جنگ طلب وصول آزادی نکردند زیرا ترسیدند که این بسیجی که دشمن را چند کیلومتر آن طرف دیده و محض رضای خدا آرپی چی می زند به خانه ی دشمن، یک عقب گرد کند و محضا لله مسیر آرپی چی اش را به سمت خانه آن ها هدایت کند...

برداشت آزاد از کتاب حلزون های خانه به دوش نوشته شهید سید مرتضی آوینی


برچسب ها: شهید آوینی ، سید شهیدان اهل قلم ، سید مرتضی ، حلزون های خانه به دوش ، شهید ، بسیجی ، روشن فکران ، جریان روشن فکری ، روشن فکری در زماننا هذا ، ولایت ، جنگ ، انقلاب ، انقلاب اسلامی ، خالصا لوجه الله ، جریان ،

پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391

لطف آیینه ها

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

یا امام رضا

چقدر خوب شد آری نگاهتان به من افتاد

همان دقیقه  که چشمم درست کنج گهر شاد

بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد

هزار تکه شد این من به لطف آیینه هایت

آری آقاجان دلهای ما شیدای توست و قلبمان برای دیدن حریمت می می رد...

آقا جان نگاهی به این قلب شکسته مان کن و ما را هم به مطاف حریمت دعوت کن...

آقا جان شنیده ام بارها که می خواندند:

ای غریبی که ز جد و پدر خویش جدایی

خفته در خاک خراسان و غریب القربایی

اغنیاء مکه روند و فقرا سوی تو آیند

ای به قربان تو شاها که حج فقرایی...

آمدم و دیدم هیچ جای حریمت نشانه ای از غربت نیست...

آقا جان ما را هم درخیل عزیزان درگاهت دعوت کن...

 


برچسب ها: امام رضا ، رضا ، علی بن موسی ، علی بن موسی الرضا ، حرم ، مسجد گوهرشاد ، صحن ، بارگاه ، بارگاه ملکوتی ، امام رضا علیه السلام ، حریم ، شعر ، حج فقرا ، غریب القرباء ، غریب ، شاه ، مطاف حریم ، صحن قدس ، صحن مسجد گوهرشاد ، امام رئوف ، امام غریب ، موسی بن جعفر ، امام هفتم ، دعوت ،

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391

عصای دستم

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

 

مادرش گفت حالا که عصای دستم شدی کجا میری؟

با لبخند گفت تو دنیا عصای دستتون باشم بهتره یا آخرت؟

مادر با اشک اخرت را انتخاب کرد...

شهیدش رفت و دیگه بر نگشت...

 

تقدیم به شهدای گمنام


برچسب ها: شهید ، شهید گمنام ، مادر شهید ، مادر شهدا ، آخرت ، دنیا ، لبخند ، شهدای گمنام ، گمنامی ، عصای دست ، اشک ، اشک مادر ،

شنبه 9 اردیبهشت 1391

پرگشا

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای علم وجود  در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.

شهید دکتر چمران

 


برچسب ها: شهید چمران ، دکتر چمران ، مناجات چمران ، مناجات ، پرگشا ، ثنا ، نجوا ، ستاره ، آسمان ، کهکشان ، علم ، وجود ، صعود ، قلب ، اسرار ، نیمه شب ، سکوت ، تنهایی ، آرامش ، دعا ، آسودگی خیال ، شهید ، شهادت ، چمران ، شهید دکتر مصطفی چمران ، مناجات شبانه ، آرامش تنهایی ، آرامش سکوت ،

جمعه 8 اردیبهشت 1391

نگاه خود را اصلاح کنید

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

چرا نگاهتان را به عالم اصلاح نمی كنید؟!

ما گاهی خیال می كنیم این دنیا برای ماندن ماست! آمدیم اینجا خوش باشیم! آمدیم اینجا لذت ببریم! اگر برایمان عطا كنند خوشحال می شویم و می گوییم خدا ما را عزیز داشته است. اما اگر از ما بگیرند غصه می خوریم و می گوییم خدا ما را ذلیل كرده است. چرا در فقر چرا در بلا چرا در سختی هستیم؟! چرا من بیمار می شوم؟! خدا می فرماید: «نگاهتان را اصلاح كنید»

هم در زمانی كه به شما عطا می شود موقع امتحان اله است و هم وقتی می گیریم موقع ابتلاء رب است. نه وقتی به شما عطا می كنیم نشانه این است كه شما را عزیز داشته ایم؛ و نه وقتی نعمتی را می گیریم به خاطر این است كه برای شما سخت گرفته باشیم. نمره شما بعد از امتحان است.

اگر نعمتی دادند و رفوزه شدید نمره شما منفی است. اگر از شما چیزی را گرفتیم، بیماری، فقر، رنج، غصه سر فراز بیرون آمدید نمره شما مثبت است.

نگاهتان را به عالم اصلاح كنید تا وقتی نعمت می دهیم مغرور نشوید و دست و پایتان را گم نكنید. از امتحان موفق بیرون بیایید. وقتی هم سخت می گیریم وقتی نعمتی را می گیریم، فشاری وارد می كنیم دوباره دلتنگ نشوید، مأیوس نشوید. از امتحان بیرون بیایید؛ برایتان فرقی نكند. یكسان باشد.


برچسب ها: اصلاح نگاه ، اصلاح خود ، حجةالاسلام میرباقری ، غرور ، نعمت ، داتنگی ، یأس ، ناامیدی ، رحمت ، خدا ، نمره منفی ، نمره مثبت ، رنج ، غصه ، شادی ، لذت ، عطا ، خوشحالی ، اصلاح ، رب ،

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

هنوز که هنوز است...

   نوشته شده توسط: محمد مهدی بیکی    

 

مادر دیگر امروز صدایی از خانه ی علی نمی آید...

مادر دیگر امروز ناله ات را هیچ کس نمی شنود...

مادر دیگر نه شب برای همسایه هات گریه می کنی نه روز...

امروز خانه ی علی صوت و کور است...

امروز صدا اگر از در و دیوار خانه بیرون می آید از کودکان علی هم...

امروز مادر نیست...

بچه ها یاد می آورند دورانی را که رسول خدا بود و نزد مردم عابرو داشتند ...

یاد دارند دورانی را که وارد مسجد رسول خدا می شدند و ایشان تمام قد در برابر آن ها می ایستاد...

بچه ها بیاد می آورند زمانی که پیامبر آخرین نماز می خواند و آنها بروی پشت پدر بزرگ بازی می کردند و او سجده اش را برای آن ها طولانی کرد...

بچه ها فراموش نکردند آن روز را که در زیر کسا جمع شدند تا جبراییل اذن گرفت از رسول خدا و بر آنان وارد شد...

هنوز بیاد دارند رسول خدا را که از کنار درب خانه ی آن ها که می گذشت سلام مخصوص (السلام علیک یا اهل بیت النبوة)می داد...

هنوز از ذهن کودکان زهرا نرفته که پدر بزرگ چقدر مادرشان را دوست داشت...

هنوز ازیاد نبرده اند کلام من کنت مولای پیامبر را...

هنوز از یاد نبرده اند حسین منی  او را...

هنوز حسین بیاد دارد وقتی مردم آمده بودند برای این که پیامبر برای باران دعا کند و پیامبر به دنبال حسین فرستاد...

هنوز بخن بخن های روز غدیر را زمانه هم بیاد دارد...

هنوز بیاد دارد که مرحب خیبری را چه کسی به زمین زد...

هنوز بر سر زبان هاست داستان در قاعه خیبر...

هنوز کلام رسول الله را بیاد دارد زمانه که فرمود : ضربه ی علی در خندق از عبادت جن و انس بالاتر است...

هنوز در گوش زمان ندای لافتی الا علی لا سیف الا ذوالافقار طنین انداز است...

هنوز مادر عالمیان را ام ابیها می خوانند (مادر رسول خدا)...

هنوز آن جمله در یاد زمانه بود که (آسمان ها و زمین را خلق نکردم مگر به محبة این پنج تن و وقتی جبراییل امین پرسید کیانند این وجودان طیب و طاهر فرمود: هم فاطمة و ابو ها و بعلها و بنوها...

هنوز زمانه یاد دارد که مدار فلک بر وجود نازنین این وجودان طیب و طاهر می گردد...

هنوز...

هنوز...

ولی مردم انگار فراموش کرده اند ...

نه انگار که یاد دارند همه این صحنه ها را و...

هنوز که هنوز است صدای ناله مادر از کوچه های مدینه به گوش می رسد...

هنوز که هنوز است دست شرطه های حجاز سنگین است...

هنوز حسن بن علی علیه السلام بیاد دارد که در کوچه چه گذشت...

چقدر برای پسری آن هم از تبار هاشمیان سخت است که ببیند و نتواند کاری کند برای مادرش آن هم مادری چون فاطمه ...

و از آن سخت تر چقدر برای شوهری سخت تر است...

و از آن سخت تر چقدر برای دختری سخت است...

هنوز انگار چند روز پیش است که حسنین کشتی می گیرند و رسول الله به دغاع از سبط اکبر او را تشویق می کند و وقتی زهرای مرضیه علت را جویا می شود می فرمایند ملایکه را دیدم که حسین را تشویق می کردند خواستم حسنم تنها نباشد...

و هنوز کوچه های مدینه از خودش خجالت می کشد...

هنوز دیوار قصد ندارد سر بلند کند...

وهنوز مسمار از مسمار بودنش و در از در بودنش خجالت می کشد...

اما امروز شیعه افتخار می کند که شیعه است...

امروز ما افتخار می کنیم که گل محبت علی علیه السلام در وجودمان است...

امروز افتخار ماست که مادری چون صدیقه طاهره داریم...

اما ما منتظریم...

ما منتظریم تا ندای دلنشین انا المهدی را بشنویم...

ما منتظریم تا ندای انا المنتقم را از زبانش بشنویم...

ما منتظریم تا منتقم مادرمان از راه برسد...

و دنیا بداند که ان ربک لبالمرصاد...

و بداند که مهدی ما خواهد آمد ...

و بداند تا کفر است ما هستیم و تا ما هستیم مبارزه هست...


برچسب ها: مادر ، بی بی جان ، حضرت زهرا علیه السلام ، حضرت فاطمه سلام الله علیها ، حسنین علیهم السلام ، علی علیه السلام ، شب قدر ، شب تنهایی اهل بیت ، رسول خدا ، پیامبر خاتم ، ختم المرسلین ، امام المتقین ، امیر المومنین ، مولی الموحدین ، شام غریبان ، مادر سادات ، کوچه ، در و دیوار ، روضه ، هیئت ، مادر غمدیده ، حسین بن علی علیه السلام ، مسمار ، میخ در ، در خانه علی ، انا المهدی ، اناالمنتقم ، یا صاحب الزمان ،

تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4